اهالی شمال یوسفآباد، یک روز صبح با پدیده عجیبی روبهرو شدند. در پمپبنزین تازه تاسیس این خیابان، شش متصدی بنزین ایستاده بودند که با یک نگاه ساده هم معلوم بود با آن لباسهای مخصوص، زنانی هستند که موهایشان را زیر کلاه پنهان کردند. این شش زن، نخستین زنان بنزینفروش تهران بودند و تنها کارگران پمپبنزین یوسفآباد.
سال ۱۳۴۶ خورشیدی بود که اولین جایگاه بنزین با کارگران زن راهاندازی شد؛ پمپبنزینی که هیچ مردی در آن کار نمیکرد و با همه واکنشهای منفی ابتدایی، یک دفعه یکی از مهمترین جاذبههای تهران شد.
این زنان یادشان میآمد که در اولین روز کار، مشتری اولی که به پمپبنزین آمد تاکسی شهری بود که وقتی از ماشین پیاده شد و آن شش زن را دید، جا خورد.
یکی از این زنان در خاطراتش تعریف کرد: «نخستین روزی که کارمان را شروع کردیم اتفاق جدیدی افتاد؛ مشتری اول یک تاکسی بود که به داخل پمپبنزین پیچید. راننده جلوی جایگاه ایستاد، شیشه را پایین کشید و دستش را بیرون آورد و درحالیکه کلید درِ باک را به من میداد اظهار داشت "بیست تا بزن" و این جمله برای من اصطلاح جدیدی بود. زیر لب به خودم گفتم "من اهل بزن بزن نیستم" اما چون به ما سفارش شده که با کسی شوخی نکنیم، به طرف عقب تاکسی رفتم، دو زانو روی زمین نشستم و درِ باک را باز کردم و بیست لیتر در باک تاکسی ریختم.در این ضمن راننده تاکسی نگاهی به جایگاههای دیگر انداخت و ناگهان مثل آدمی که یکه خورده باشد از دیدن چهرههای تازه بنزین فروشها تعجب کرد و با صدای بلند گفت "ای وای مثل اینکه همهشان زن هستند" و بعد سرش را از شیشه بیرون کرد و ادامه داد "ببینم ببینم، تو هم خانمی، تو هم خانمی؟!" و وقتی که دید بله، بنده هم مثل سایرین هستم، زیر لب غرید و گفت "مثل اینکه مردهای تهرون مردهاند که زنها توی پمپ بنزین هم جایشان را گرفتهاند" و بعد گاز داد و رفت و برای اینکه دلش را خالی کند، بار دیگر سرش را از شیشه بیرون کرد و فریاد زد "لابد فردا هم میخواهید راننده تاکسی بشوید و جای ما را هم بگیرید!"»
آن راننده تاکسی بنزین نزده رفت. هرچند که کسی آن راننده را نشناخت، اما نام آن شش زن، «معصومه محمد حسین»، «پروین مظلوم»، «سید فاطمه کلوری»، «خدیجه مقدم»، «لیلا انوری» و «صدیقه فاضلی راد»، در خاطره تهرانیها ماند.
مجله «زن روز» در زمستان ۴۶، چند روز بعد از شروع به کار این زنان در پمپبنزین به سراغ آنها رفت تا مردم بیشتر از کار آنها بدانند.
این شش زن در خلال گفتوگو، از مشکلات و آنچه آنها را به این شغل کشانده گفتند؛ شش زنی که بیتردید وارد یکی از مردانهترین بخشهای جامعه شدند و ثابت کردند کار زنانه-مردانه ندارد.
«منصوره پیرنیا» که این گزارش را منتشر کرده بود در نخستین مواجهه با آنها زنانی را دید که با لباسهای کتان آبیرنگ مخصوص پمپ بنزین موهای خود را زیر کلاه پنهان کرده و بدون آرایش، دستمالی دور گردن بسته بودند که در سرما جلوی دهانشان را میبست و در گرما، عرقهایشان را پاک میکرد.
دستهایشان آغشته به نفت و گازوییل و بنزین بود، پر از لکههای سیاه. آن شش زن که بزرگترین آنها ۴۰ سال نداشت، برعکس زنان دیگری که آن روزها به فکر لباس و آرایش بودند، روزی ۱۲ ساعت سرپا ایستاده کار میکردند. زنانی که برف و باران را نمیشناختند و برای خانواده، کار سنگینی را قبول کرده بودند؛ کار سنگینی که مردان هم کمتر از پسش بر میآمدند.
این شش زن از میان پنجاه زن انتخاب شدند. شش زنی که بنیه بدنی و انرژی لازم و سطح معلومات آنها بهتر از بقیه بود. این خانمها ماهیانه ۳۰۰ تومان حقوق میگرفتند، اما این تنها دستمزد آنها نبود و هرکدام به میزان فروش، پورسانت هم گرفته و تقریبا روزی ده تومان درآمد بیشتر داشتند.
اما هرکدام از این زنان داستانی داشتند که آنها را به راه بنزینفروشی کشاند.
معصومه محمد حسین، بزرگ این گروه زنان بود. زنی که به گفته مجله زن روز، نسبتا درشت هیکل و با قدی متوسط که موهای سپیدش از زیر کلاه معلوم بود. او با عینکی که به چشم زده بود، سعی کرده بود کمتر شناخته شود.
او برخلاف ظاهرش ۳۳ سال بیشتر نداشت، اما ۴۵ ساله نشان میداد. او که مادر شش فرزند بود، درباره شکسته شدنش گفته بود: «من یک مرتبه اینطور پیر شدم و موهایم سفید شد، مجبور شدم دندانهایم را بکشم.»
شوهرش سه سال قبل معمار بود و یکباره بالای ساختمان سکته کرد و فلج شد. او مجبور شده بود برای خرج خانه و فرزندانش و البته درمان همسرش، خیلی از وسایل خانه و زندگیاش را بفروشد و در نهایت خانهاش را فروخته بود و مستاجر شده بود؛ اما زندگی خرج داشت و او مجبور بود که پول کرایه خانه را بپردازد. او درباره همسرش به خبرنگار گفته بود: «نمیدانید چه شوهری دارم، چقدر نازنین است و برای من و بچهها فداکاری میکند. او مرد خوبی بود، اما حالا مجبور شده خانهنشین شود. گاهی دستهایش را به دیوار میگیرد و راه میرود.»معصومه خانم در ساعاتی که در خانه است به او میرسد و سعی میکند شوهری را که شرمنده او و فرزندانش است را بخنداند: «زمانی وضعمان خوب بود و پول داشتیم و خیلیها اطرافمان بودند. اما حالا کمتر کسی به سراغمان میآید. هیچکسی را جز خدا نداریم.»
معصومه خانم درباره کار کردن توضیح داده بود:«یک روز به شوهرم گفتم که میخواهم کار کنم. گفت برو و آینده بچهها را روشن کن. من که کاری از دستم بر نمیآید. فردای آن روز، این کار را پیدا کردم. »
او که قبل از شروع این کار زنی محجبه بود، برای این کار باید با کلاه کار میکرد. همسرش به او گفته بود حالا تو نانآور خانه هستی و هرکاری صلاح است انجام بده. او مادر دو پسر و چهار دختر بود. دختر بزرگش کلاس نهم بود و کوچکترین فرزندش، کلاس اول. دختر بزرگتر هم قصد ترکتحصیل و کار کردن داشت، اما مادر اجازه این کار را نداد و خواسته بود که درسش را ادامه دهد.
او درباره هماهنگی کارهای خانه نیز گفته بود: «صبحها ساعت ۵ از خواب بیدار میشوم، بعد از نماز وسایل صبحانه را درست میکنم و بچهها را بیدار کرده و روانه مدرسه میکنم و خودم به سر کار میآیم. ناهار را شبها درست میکنم.» بعد از برگشت شام را آماده میکرد و بچهها دورش را میگرفتند، اما در نهایت مردی در آن خانه بود که به او میگفت شیرزنم آمد.
اما نفر بعدی، پروین مظلوم بود؛ زنی ۲۳ساله که ازدواجی اجباری راهش را به کار کردن کشاند. او که در خانوادهای ۱۰ نفری بزرگ شده بود، کلاس ششم بود که بدون اینکه خبر داشت باشد برای پسری ۲۷ ساله نامزد شده بود. پدر و مادرش توانایی خرج او را نداشتند. او یک روز از مدرسه میآید و خانه را شلوغ میبیند و پدرش میگوید امروز عروسی تو است. همسرش جوان ۲۷ سالهای بود که گاهی به خانهشان رفتوآمد داشت. او به زور سر سفره عقد مردی مینشیند که عیاش و خوشگذران بود و برایش وجود زن و بچهای که به دنیا آمد، مهم نبود. همسرش بعد از ۹ سال زندگی بعد از ورشکست شدن، او و فرزند پنجسالهشان را رها کرد و رفت. بعد از بازگشت همسرش او خواست تا کار کند. اما مرد مخالفت کرد و همین باعث شد تا به قانون و خانواده متوسل شده و طلاق بگیرد. پروین که کارگری را عار نمیدانست، برای این شغل داوطلب شد و در نهایت نیز توانست این شغل را به دست آورد.
او خاطره اولین روز کارش را چنین تعریف کرده بود: «آن روز وقتی به خانه بازگشتم، دستم خیلی درد میکرد و پاهایم از فرط ایستادن خشک شده بود. ولی احساسم نسبت به بچهام خیلی زیادتر شده بود. پیش خودم راضی بودم حالا میتوانستم برای او مامان خوبی باشم. پسرم تا مرا دید پرید توی بغلم. »
بچه از او پرسیده بود که مامان چرا بوی بنزین میدهی؟ و او گفته بود که در پمپبنزین کار میکند. پسر بچه گفته بود بعد از این تو را پری بنزینی صدا میکنم و بزرگ شدم، ماشینم را میآورم تو بنزین بزنی.
اما زن دیگری که با او مصاحبه شده بود، لیلا نوری نام داشت و میان همکارانش جوانترین بود. او که ۱۹ سال داشت، تا کلاس هشتم درس خوانده بود. وقتی پدرش فوت کرد، مادرش که در انستیتوی تکنولوژی خدمتکار بود، او را مجبور به ازدواج کرد. او همسر مردی شده بود که کارگر کارخانه بود، اما شش ماه بعد از عروسی، دست زنی دیگر را گرفت و به خانه آورد. او فهمیده بود که آن زن، هوویش است که باید در یک اتاق خانهشان زندگی کند. از هول این اتفاق، جنینی که حامله بود سقط شد. یک روز شوهرش به او گفت مهرت را ببخش و طلاق بگیر؛ والا آنقدر زجرت میدهم که مجبور شوی.»
او نه فقط ۸ هزار تومن مهریه، که سیسمونی و جهیزیه و ۱۲ هزار تومن ارثش را داد و طلاق گرفت. مدتی در خانه یک خارجی پرستاری کرد. اما تصمیم گرفت که شغل کارگری را انتخاب کند. در نهایت با اینکه مادرش مخالف بود، او این شغل را انتخاب کرد و روی پای خود ایستاد.
خدیجه مقدم تنها زنی بود که ازدواج نکرده بود. ۲۰ ساله بود و تا سوم متوسطه درس خوانده بود. او علاقهای به گفتوگو نداشت و راضی نشد عکسش را بگیرند. از نگاه او که خانوادهاش با کار کردنش مخالف بودند، این کار آبرومند بود و میتوانست کمک خرج خانواده باشد.
سید فاطمه کلوری، اولین داوطلب این شغل نیز، قربانی ازدواج اجباری شده بود: «ما پنج تا خواهر هستیم. پدرم نایب ارباب بود و خریدوفروش برنج میکرد. تا ۱۵ سالگی در رشت به مدرسه رفتم و حالا ۲۲ سالهام و یک دختر سه ساله دارم. خیلی خواستگار داشتم. یک روز مردی ۴۲ ساله به خواستگاریم آمد و من را به او دادند. نمیدانستم زن و بچه دارد. شش ماه با او زندگی کردم و خیلی بد گذشت. طلاق گرفتم و با بچهای که در شکم داشتم، به خانه پدرم برگشتم و بچهام در خانه پدرم به دنیا آمد.»
او بعد از دو سال، با کارگر لاکالکل کار ازدواج کرد. شوهر دومش مرد خوبی است. او دخترش را در رشت پیش مادرش گذاشت و با همسرش به تهران آمد. اما او مردی بود که شغلی فصلی داشت. این باعث میشد تا آنها کمتر بتوانند زندگی بگذرانند. زندگی سختی داشتند و او حتی به فکر خودکشی هم افتاد. اما وقتی این شغل پیش آمد، او سر کار آمد و توانست مستقل باشد و زندگی خود و همسرش را اداره کند. مهمترین آرزوی او این بود که دخترش را به تهران بیاورد.
آخرین نفر از این زنان، صدیقه فاضلی بود که او هم از یک زندگی نامناسب خارج شده بود. ۱۳ ساله بود که ازدواج کرد و شوهرش که پسر همسایهشان بود، قمار باز و عیاش بود و همه زندگی را در این راه باخت. پدرش به او کمکخرج میداد؛ اما شوهرش که دست بزن هم داشت او را کتک میزد. صدیقه برای خلاص شدن از آن زندگی حق و حقوقش را بخشید و دخترش را برداشت و به تهران آمد. او با این کار خرج خودش را در میآورد و قصد داشت دخترش را درسخوان بار بیاورد.
این زنان برای سالها در این پمپبنزین کار میکردند، اما از سرنوشتشان در سالهای بعد از انقلاب خبری در دسترس نیست. بااینحال خیلیها به یاد دارند که زنانی پرتلاش، پمپبنزین یوسف آباد را میگرداندند.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر