۱۴۰۴ اردیبهشت ۱۹, جمعه

دلنوشته ای برای بندر عباس

 



در سرزمین من،

ارزان‌ترین کالا، جان آدمیزاد است.

نه در بازارها و نه در خانه‌ها،

بلکه در دل فاجعه‌ها و انفجارهایی که انسان‌ها را به خاک و خون می‌کشاند.

امروز بندرعباس داغدار است،

و مادرانی که از داغ فرزند سوخته‌اند،

هنوز اشک می‌ریزند.

نه صدای گریه‌ها به گوش رسید و نه دلی برای همدردی باز شد.

در همین لحظه، تنها درد و فریاد در دل خاکستر و خرابه‌هاست.


فستیوال بوشهر که قرار بود شادی بیاورد،

تبدیل به عزای ملی شد.

زن‌ها و مردها، جوان‌ها و پیرها،

همه در یک لحظه سوختند.

جوانانی که آرزوهایشان هنوز در دل خاک مدفون است،

زنانی که هنوز در انتظار بازگشت همسرانشان چشم به در دوخته‌اند.

داغ مادرانی که فرزندشان را از دست داده‌اند،

از شدت رنج به دل زمین فرو می‌رود.


در تاریخ بنویسید:


زیر سایه‌ی حکومت عدل علی،

چه‌ها که بر سر این مردم نیامد.

این سرزمین،

از متروپل تا بندرعباس،

جز سوگ و غم چیزی ندارد.

صدای هلل یوس به سکوتی مرگبار بدل شده،

و اکنون صدای دمام بچه‌ها از کوچه‌ها بلند است.

بچه‌های جنوب که همیشه مظلوم‌تر از دیگر بخش‌های این کشور بوده‌اند،

حالا در دل خاکستر‌های انفجار خود به خواب ابدی رفته‌اند.


این مملکت برای عراقی‌ها شده تفریحگاه،

برای سوری‌ها دانشگاه،

برای فلسطینی‌ها درمانگاه،

اما برای خودمان، برای فرزندان خودمان،

این سرزمین شده کشتارگاه.


و صدا و سیما،

ربان سیاه را برای بندر نپوشید،

به جای مرثیه، نوای شادی پخش کرد،

برای خاک خود کور شد،

اما در عزای عرب‌ها

طلا جمع کرد، ماتم گرفت، سوگواری کرد.

برای ما؟

تنها خاکستر ماند و بی‌خبری،

تنها سکوتی که بوی تبعیض می‌داد.


ما اینجا ایستاده‌ایم،

در میان خرده‌های آجر و خاکستر،

و فریاد می‌زنیم:

چگونه می‌شود که جان انسان‌ها،

که جان مادران، پدران و کودکان در این سرزمین

ارزان‌تر از همه چیز شده باشد؟


من فقط یک رویا دارم؛

اینکه وطنم را برایم بگذارید،

بدون جنگ، بدون ویرانی،

بدون مصیبت و بدون رنج.

همه‌ی مناصب و کاسبی‌ها را بردارید،

اما وطن را برایم باقی بگذارید.



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

زنانه‌شدن سالمندی در کنار زنانه‌شدن فقر

  زنانه شدن سالمندی، جامعه‌ی جهانی را با چالش‌هایی کلان مواجه ساخته؛ مشکلاتی که جامعه‌ی ایران نیز از آن مستثنی نیست.