ای سرزمین آفتابسوخته
ای دیار بادهای همیشه خشمگین،
ای خاکی که ریشههایت در تاریخ گره خورده،
اما سهمت از این سرزمین، تشنگی و فراموشی است...
سیستان، بلوچستان...
نامت که میآید، یاد عطش میافتد،
یاد کودکانی که چشمهایشان پر از رویاست
اما لبهایشان ترکخورده از بیآبی.
تو سالهاست قصهات را فریاد میزنی،
در صدای شترهایی که تشنه بر شنزار میافتند،
در دستان پیرزنی که نان خشک را
میان فرزندانش قسمت میکند.
مظلومیتت نه در فقر است،
نه در بیآبی و خاکِ تفتیده،
مظلومیتت در این است که دیده نمیشوی...
که صدایت را نمیشنوند.
ای دیار بلوچ، ای سرزمین غیرت،
هر وجب خاکت، زخمی است بر دل تاریخ،
اما در همان زخمها،
دانههای ایستادگی جوانه زدهاند.
تو هنوز هم میایستی،
با غرور، با لبخندی که غبار را میشکند،
و با مردمی که قلبشان وسیعتر از کویر است.
سیستان و بلوچستان...
تو تنها نیستی،
صدایت، فریاد همه ماست،
تا روزی که خورشیدت بیغروب بدرخشد
و رنجهایت به پایان برسند.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر