ای جنوب...
هر صبح که بیدار میشوی، نفس کشیدنت جنگ است،
با هوایی که پر از خاک است و پر از درد...
ریههایت، خاکستر صبوریاند،
و آسمانت، همیشه غبارآلود.
کارونت...
آن رگ زندهی این سرزمین،
دیگر رمقی ندارد،
آبی در رگهایش نمانده،
فقط اشکهای مردم توست که آرام در بستر خشکیدهاش میچکد.
آبهایت...
نه زلالاند، نه نوشیدنی،
بوی تلخی و آلودگیشان،
طعمی به زندگی داده که هیچ کودکی نباید بچشد.
و خورشید...
بیرحمانه بر تو میتابد،
در پنجاه درجهی داغ اهواز،
پوست و جانت را میسوزاند،
اما تو...
هنوز ایستادهای،
مثل نخلهایی که در دل کویر،
با تشنگی هم سبز میمانند.
جنوب!
تو روایتگر مظلومیتی،
که نه خاک توان خاموش کردنش را دارد
و نه آفتاب توان فرسودنش را.
صدایت، باید به گوش همه برسد...
صدای ریههای پر از خاک،
صدای کارون بیآب،
صدای گرمای سوزانی که هنوز شعلهی غیرت تو را خاموش نکرده است.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر