دلنوشتهای برای جوانیِ بر باد رفته
جوانیمان را نه زندگی کردیم، نه انتخاب؛ فقط تحمل کردیم.
روزها آمدند و رفتند و ما بزرگ شدیم، بیآنکه فرصت کنیم جوان باشیم.
با رویاهایی که از ترس، کوچک شدند…
با آرزوهایی که از خستگی، خاموش شدند…
و با دلهایی که از تکرارِ ناامیدی، پیر شدند.
ما نسلی بودیم که به جای خاطره، زخم جمع کرد.
به جای سفر، صف ایستاد.
به جای عشق، اضطراب آموخت.
و به جای آینده، فقط «دوام آورد».
جوانیمان را در خیابانها، در صفها، در نگرانیِ فردا، در ترس از فردا، جا گذاشتیم.
خندیدیم، اما ته دلمان گریه میکرد.
امید داشتیم، اما یاد گرفتیم پنهانش کنیم، مبادا که دوباره شکسته شود.
کسی نفهمید چقدر سخت است جوان باشی و همیشه احساس پیری کنی.
چقدر درد دارد وقتی تقویم میگوید جوانی،
اما دل میگوید: «خیلی وقت است خستهام.»
با این حال…
با همه زخمها، هنوز نفس میکشیم.
هنوز رویاهایی داریم، هرچند زخمی.
هنوز قلبهایی داریم، هرچند خسته.
و شاید همین زنده ماندن، همین ادامه دادن،
بزرگترین فریادِ نسل ما باشد.
نسلی که جوانیاش را از او گرفتند،
اما هنوز ایستاده است…
با دلِ شکسته،
اما با غروری که هنوز نمرده.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر