در کوچههای خاموشِ چند روزِ آتش و آه،
نامها افتادند از لبها،
و بر سنگفرشِ شب
خون، معنیِ تازهای از وطن نوشت.
مردمی بودند
با دستهای خالی و قلبهای پُر،
که صبح را باور داشتند
و شب، زودتر از خواب،
به دیدارِ ستاره رفتند.
باد، هنوز صدایشان را میآورد
از پنجرههای نیمهبسته:
نان، آزادی، زندگی—
واژههایی ساده
که بهایشان سنگین شد.
مادران،
با چشمانی که تقویم ندارند،
هر روز را سال میشمارند؛
و پدران،
سکوت را چون کوهی بر شانه میکشند.
ای آنان که رفتید،
نامتان در حافظهی خاک نمیمیرد؛
در رگهای شهر جریان دارد
و هر سپیده،
به احترامِ شما
آهستهتر طلوع میکند.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر