شش سال…
شش سال چشمانتظاری مادرانی که هر صبح، امید را به آغوش میکشند
و هر شب، با دلهایی سنگین، چشم به راه میمانند.
صدای خاموشی که از دل آبها میآید،
صدای آرزوهایی که تباه شد،
جوانانی که شاید هرگز فرصت زندگی را نیافتند،
و رویاهایی که در همان سکوت، خاک شدند.
مادران، با اشکهایی که هیچ کس نمیبیند،
با قلبهایی که شکستهاند اما هنوز میتپند،
در انتظار معجزهای که شاید هرگز نرسد،
ایستادهاند.
و ما…
تنها میتوانیم گوش کنیم،
به خاموشیهایی که فریاد میکشند،
به آرزوهایی که در باد پراکنده شدند،
و به درد مادرانی که شش سال، شش سال تمام،
با یاد و خاطرهی عزیزانشان زندگی میکنند.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر