اهواز خسته
اهواز، ای دیارِ غبار و غم،
نفست تنگ است، چون دلِ آدم.
خورشیدت پشتِ دود پنهان شد،
آسمانت از سیاهی نالان شد.
نخلها در مهِ غلیظ گماند،
رود کارون خسته، بینغمه و دماند.
کودکی با ماسک، چشمانتظارِ نسیم،
اما باد هم، خاک میآورد از اقلیم.
ای شهرِ رنج، ای خاکِ زنده در بند،
تا کی بپیچد در دلت، این دردِ بیپایان و بلند؟
روزی دوباره، آبی شوی و رها،
با نفسِ پاک، با امیدِ خدا 🌿

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر