۱۴۰۴ مرداد ۱۶, پنجشنبه

دلنوشته ای برای روزهای بی برقی و بی آبی وطن



چه روزگار غریبی‌ست…

از آن روزهایی که خورشید هم اگر بتابد، گرمایش را نفرین می‌کنی. از آن شب‌هایی که تاریکی تنها مهمان خانه‌هاست، بی‌هیچ قراری برای رفتن، بی‌هیچ وعده‌ای برای آمدنِ نور. برق که می‌رود، انگار بخشی از نفس زندگی قطع می‌شود. پنکه می‌ایستد، کولر خاموش می‌شود، یخچال آه می‌کشد، و ساکنان خانه با لب‌های خشک، در گوشه‌ای می‌نشینند و به نقطه‌ای در تاریکی خیره می‌شوند، بی‌هیچ کلامی، بی‌هیچ امیدی.


اما انگار ما فقط با نبودِ برق تنها نیستیم. آب هم که نیست…

آب…

همان نعمتی که روزی از دل کوه‌ها می‌آمد، از رودها جاری می‌شد، در حوض حیاط مادربزرگ قل‌قل می‌کرد و ما را به خنکای تابستان مهمان می‌کرد… حالا قطره‌قطره‌اش را باید با دلهره شمرد. شیر آب را باز می‌کنی و صدایی نمی‌آید، جز خش‌خش ناامیدی. دبه‌ها کنار دیوار صف کشیده‌اند، مثل مردمی که هیچ‌وقت صدای‌شان شنیده نشد.


چه شد که این‌گونه شدیم؟

سرزمینی که بر طلا و نفت نشسته، امروز در عطش یک لیوان آب و گرمای یک لامپ دست و پا می‌زند. خانه‌هایی که برق ندارند، کارگرهایی که در گرمای طاقت‌فرسا از هوش می‌روند، کودکی که از گرما گریه می‌کند و مادری که فقط نگاه می‌کند، چون کاری از دستش برنمی‌آید. همه‌ چیز هست، اما انگار هیچ‌چیز نیست.


مردم، این مردمان صبور و رنج‌کشیده، یاد گرفته‌اند در دل تاریکی هم زندگی کنند. شمع روشن می‌کنند، بادبزن دستی می‌سازند، دبه‌ها را از آب چاه پر می‌کنند، و هنوز به فردا امید دارند… اما این امید هم کم‌کم دارد ترک می‌خورد. ترک‌هایی که با هر خاموشی، با هر قطع آب، با هر وعده‌ی بی‌ثمر، عمیق‌تر می‌شود.


آیا کسی صدای این بی‌صداها را می‌شنود؟

آیا کسی هست که بداند «تحمل» هم حدی دارد؟

ما مردمی هستیم که یاد گرفته‌ایم بسازیم، دم نزنیم، لبخند بزنیم، حتی وقتی چیزی برای لبخند زدن نیست. اما حتی صبر هم اگر تکیه‌گاه نداشته باشد، روزی می‌ریزد.


باور کن این مردم، دشمن برق نیستند. دشمن آب نیستند. فقط تشنه‌اند… تشنه‌ی عدالت، تشنه‌ی احترام، تشنه‌ی زندگیِ ساده‌ای که حق‌شان است.


این روزها برق که می‌رود، آب که نیست، بیشتر از همیشه به این فکر می‌کنم که ما با چه امیدی دوام آورده‌ایم؟ شاید با همان نگاهی که مادربزرگم همیشه به آسمان می‌انداخت و می‌گفت:

«خدا بزرگه…»


و من هنوز هم، در دل این خاموشی، به آن نگاه ساده و آن ایمان بی‌چشمداشت فکر می‌کنم…

شاید،

شاید هنوز هم نوری هست،

در دل تاریکی.


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

زنانه‌شدن سالمندی در کنار زنانه‌شدن فقر

  زنانه شدن سالمندی، جامعه‌ی جهانی را با چالش‌هایی کلان مواجه ساخته؛ مشکلاتی که جامعه‌ی ایران نیز از آن مستثنی نیست.